تابلوی ویزه

- نگاه کن سر تابلوی ویزه ات چه جمعیتی وایستاده ! چه به به چه چهی هم دارن میگن . بیا بریم ببینیم چی میگن !

- الآن نه ! بذار یه دور گالری رو بگردم ببینم همه چیز سر جاش هست یا نه ؟

- خیله خب من میرم ببینم این بازدید کننده ها چی میگن ، تو هم بعدا بیا .

سر تا سر گالری را دور زدم . از این استقبال راضی بودم . هیچ گاه فکر نمیکردم نتیجه این همه سال تلاش و مرارتم را در روز اول اینجوری پس بگیرم .حال می توانستم رو در روی همه بایستم و بگویم آن همه سخره  برای روزهای تنهائی ام امروز نتیجه داده است . آقای پیمانی هم ، از این همه هیاهو تعجب کرده بود و از اتاقش بیرون زده بود و سر تا سر گالری را با تانی قدم میزد . اگر لب به سخن می گشود و حتی یک لبخند میزد ، خستگی این همه تلاش از تنم بیرون می رفت . اما هیچ نمی گفت . تنها قدم میزد و مثل یک بازدید کننده دوباره تابلوها را برانداز می کرد . از دو سوی مختلف گالری در حرکت بودیم و پس از طی یک دایره وسیع از دو طرف سالن بازدید ، همزمان به تابلوئی رسیدیم که آن همه جمعیت روبرویش ایستاده بود .

- وای خانم .... ، شما چه سبکی در این تابلو به کار بردید ؟ من تا حالا همچین شاهکاری ندیده بودم .......

- وای خانم .... ، این تفاوت رنگ ها به این زیبائی کنار هم واقعا خیره کننده است .......

- وای خانم .... ، این طرح ذهنی بوده یا شما مدل داشتید ؟

- وای خانم .... ، قیمت این تابلو چنده ؟

- وای خانم .... ، ......

سر گیجه گرفته بودم . نمیدانستم جواب کدامشان را بدهم . وقتی با لبخند رضایت به سمت استاد پیمانی برگشتم تا سهم این موفقیت را در صورتش ببینم از حرکات دستش و قیافه جدی اش جا خوردم . دیدم چهار نفر از گردانندگان گالری با اشاره دستش با پوزش زیاد به تابلو نزدیک شده و استاد پیمانی با احترام زیاد از مردم خواست قدری عقب تر روند . احساس کردم خنده روی لبانم ماسیده است . داشتم بیهوش میشدم . میخواستم بمیرم اما حرفی را که قرار بود از دهان استاد بیرون بیاید ، نشنوم .

تابلوی ویزه ی من را وارونه به دیوار نصب کرده بودند .

 

14/آذر/1385

  22:30 pm

       آنا

/ 0 نظر / 12 بازدید