من ترانه ای ندارم که ...

چندی است که مدام به هوا چنگ می اندازم . اما چیزی جز حسرت مشت های مرا پر نمی کند. شاید بتوانم بر همه کسانی که باقیمانده مهربانی را احترام می گذارند درود بفرستم . ایا کسی هست که دست های مرا بر آشوبد؟ آیا کسی هست که یک لیوان ابر در حلق من بریزد ؟ آیا هنوز هم کسی هست که به شعرهای من لبخند بزند ؟ گریزی نیست، باید سفر کرد . باید گریست ، مانند دختر تنهای روز ، که در کناره زمان در غروب حل می شود . باید رفت ، دیر گاهیست صخره ها راه رفتن را فراموش کرده اند . دیگر نمی خواهم به آن ها تکیه کنم . من در این میان ترانه ای ندارم که برای گام های مهربان بخوانم .

سجاده ام پر از ستاره است . و در قیام نمازم ستارگان مرا به ضیافت عشق میخوانند. آسمان مرا میخواند . دست و پایم را گم میکنم . من با این همه خلوص بیگانه ام .دیگر سکوت هم با من بیگانه است . دنیائی حرف نگفته در دلم تلنبار شده است.در کوچه پس کوچه های شهری که دیگر باران سیل آسا زینت بخش آن نیست، زمانی که هوا سرد نیست تا پتوئی دور خودم بپیچم و روی بالکن خیس از باران قدم بردارم ، میدانم دیگر امیدی به صدای قدم های سرازیر شده به سمت دل ندارم . دلم پنجره میخواهد و یک باغ که روی نگاهم را بپوشاند و دلم را پر دهد . فقط یک جرعه عاطفه کافی بود تا تمام خوبی هایم را بسرایم .

                                                                   همیشه تنها

                                                                            آنا

/ 0 نظر / 5 بازدید